حکایت نخ ریس و دانشمند از بهارستان جامی

بستن


حکایت نخ ریس و دانشمند از بهارستان جامی

 

این هم حکایت آن آدمهایی است که ظاهر را می بینند و بدون درک از عمق موضوع به آن پرداخته و حتی تقلیدش می کنند:

جولاهی در خانه دانشمندی،ودیعتی نهاد.یک چند روز برآمد.به آن محتاج شد.پیش وی رفت.دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش او صف بسته،گفت:ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم.گفت:ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم.جولاه بنشست،مدت درس او دیر شد و وی مستعجل بود و عادت دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن،سر خود می جنبانید.جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است.گفت:ای استاد برخیز و مرا تا آمدن نایب خود گردان،تا من به جای تو سر می جنبانم،و ودیعت مرا بیرون آور که من تعجیل دارم.دانشمند چون آن بشنید بخندید و گفت:

فقیه شهر زند لاف آن به مجلس عام        که آشکار و نهان علوم می داند

جواب هرچه از او پرسی        اشارتی بکند با سری بجنباند!

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت