توجه پادشاهان قاجار به اشعار بی محتوا

بستن


توجه پادشاهان قاجار به اشعار بی محتوا

 

فتحعلیشاه غزلی سرود و یکی از شاعران بزرگ را فراخواند و غزلش را خواند و فرمود: ای شاعر، نظر بده.

شاعر عرض کرد: سخنی یا تشبیهی یا تخیلی نو در آن نیست.

شاه فرمود او را در طویله زندانی کردند. چندی بعدشاه غزلی دیگر مرتکب شد و شاعر را فراخواند و فرمود: نظر بده.

شاعر برخاست که برود.

شاه پرسید: کجا می روی؟

شاعر عرض کرد: به طویله!

فتحعلیشاه قاجار که به او لقب رستمُ التواریخ داده بودند، به شاعران می فرمود شعرهای نغزِ بی مغز بگویند. یعنی شعرهای بی معنی. او برای هر بیت بی معنی، سکه ای پاداش می داد.

برخی از شاعراندرباری برای خوشامد شاه و خوشامد جیب خود، اشعار نغز بی مغز می سرودند. مثل:

اگر عاقلی، بخیه بر مو بزن........کمی نعل بر پای آهو بزن

به مطبخ بیفکن رهِ کوچه را ....... بخور با عسل بوقِ آلوچه را

زشلوارِ زنبور و افسار ببر ......... قفس می توان ساخت، اما به صبر

تشویق ها و پاداش ها، برخی از شاعران را به سوی یاوه سرایی کشاند و دیوان ها ساختند که در سرتاسرش هیچ معنایی نبود.

این را داشته باشید تا برویم جایی دیگر و به نتیجه برسیم.

وضع ترانه سرایی نیز در آن روزگار به اوضاع شعر درباری دچار شده بود و مردم و ترانه سرایان نیز مهملات می بافتند و خُنیاگری می کردند.

دکتر آریان پور منتقد و ادیب، در جلد اول و دوم کتاب بسیار ارزنده "از صبا تا نیما"، ترانه سرایی آن دوره را خوب بررسی کرده است.

البته ترانه هایی که مردم می ساختند، گاه معنادار بود اما ضعف تألیف داشت. بعنوان مثال میرزا رضای کرمانی که ناصرالدین شاه را کشت، مردی بلند قد بود اما مردم در ترانه های خود، قد او را کوتوله کردند تا با "گلوله" هم قافیه شود:

"میرزا رضای کوتوله......زده شاهو با گلوله"

حتی او را در ترانه های دیگر"کمونچه"، یعنی خمیده قامت کردند تا با "طپونچه" (طپانچه=اسلحه کمری) هم قافیه شود:

"میرزا رضای کمونچه ..... زده شاهو با طپونچه"

مردم در روزگار قاجار، از دربار تقلید می کردند و ترانه های نغزِ بی مغز می ساختند:

این ریش برادر سبیله....... قورباغه پسرعموی فیله

شیرینی سرکه از ذغاله ..... مغز سر گربه پرتقاله

دانی کف دست از چه بی موست؟ ....... زیرا کف دست، مو ندارد

کلنگ از آسمان افتاد و نشکست ........ وگرنه من کجا و بی وفایی

می بینید که اینها وزن و قافیه دارند، در ضمن شاعر کلمه ها را طوری کنار هم چیده که بامزه به نظر می رسند. چرا؟

چون از چیزهای عجیب حرف می زنند، مثل:

شلوار زنبور، افسار ببر، شیرینی سرکه از ذغال و ...

همین که شاعر توانسته چند چیز متضاد و بی ربط را به وزن و قافیه بکشد و آنها را کنار هم بنشاند، برای شنونده جالب می شود:

شتر کوهان خود را می فروشد .......... که می خواهد لحاف پخته پوشد

برخی از این ترانه ها از تکرار یک یا چند کلمه شکل گرفته اند: "بلوار کرج، دوباره بلوار کرج ..." که با آهنگ ترانه " امشب چه شبی ست، شب مراد است امشب"، خوانده می شود.

یا این نمونه:

همو روز اول که نگاهم کردی، همو روز دوم که نگاهم کردی، همو روز سوم .... ذغال تو دستت بود سیاهم کردی

و این یکی:

دلبر جانان من، برده دل و جان من ....... برده دل و جان من، دلبر جانان من

یا:

دل من چون دهن تنگ بُتان ........... دهن تنگ بُتان چون دل من

گاهی هم چیز بی معنی می ساختند. چرا؟

چون یک وقت هایی هستکه آدم از شدت گرفتاری می خواهد به چیزی فکر نکند و الکی خوش باشد:

کنون که آش خورده ام از ملاقه تو ........... به یادم آید نخود نپخته تو

در آن شب ظلمانی...... کچلو بردن سلمانی ...... سرشو زدن آلمانی

نتیجه اینکه: شاه از بیکاری شعر بی معنی می گفت، ملت هم از گرفتاری شعر بی معنی می گفتند!

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت