آن مرد در باران آمد! در باران رفت!

بستن


آن مرد در باران آمد! در باران رفت!

 

امام خمینی

بیشتر شما که این سطور را می خوانید، هیچ تصویری از شیرینی امام در جان نسل آن روزگار ندارید. از آمدنش و 6 میلیون انسانی که برای استقبالش گرد آمدند.

آرزو داشت رفاه را به کوخ نشین ها برگرداند. گفت نه تنها دنیا که به فکر آخرت و معنویت مردم هم خواهد بود، اما از همان روز اول جنگ شد. کردستان، گنبد، آمل، اهواز، بلوچستان و... بعد جنگ هشت ساله، جنگ مسلحانه منافقین، قبرستان هایی که روز به روز وسیع تر شدند، صف های طویل نفت، نان، کوپن و...

و هنگامی که رفت، آن 6 میلیون در عزایش 10 میلیون شدند.

خداوندا، چه بود در نفس این مرد!

شاید ندانید که رکورد جمع شدن انسان ها در یک زمان و یک مکان مربوط به استقبال او بود و پس از آن بدرقه پیکر او با 10 میلیون انسانی که تا سر حد مرگ گریان و درمانده بودند، آن رکورد را شکست. باور کنید آن روز جلوه ای از قیامت بود.

من دانشجوی دانشکده اقتصاد دانشگاه مازندران بودم، در شهر بابلسر. صبح چهاردهم خرداد، گوینده خبر با بغض آن جملات هولناک را گفت: روح خدا به خداوند پیوست!...

حتی درخت های شهر می خواستند خودشان را به تهران برسانند. هیچ وسیله ای نبود. 20 نفری عقب یک خاور سوار شدیم. تمام جاده هراز را لرزیدیم و گریه کردیم. غروب به مصلا رسیدیم. آن ماه تمام در آن حباب شیشه ای بغض هایمان را به زاری بدل کرد.

صدها هزار شمع گوشه و کنار مصلی روشن بود و مردم تا سپیده دم در دسته های کوچک و بزرگ زمزمه می کردند:

"مکن ای صبح طلوع! مکن ای صبح طلوع! ساعتی رهبر ما، در بر ما مهمان باشد!" و صبح آمد و آن قیامت صغری!

10 میلیون آدم سیاهپوش، خاک و گل بر سر قرض گرفته، بر سر و سینه زنان، روزی که "به روی پل سیدخندان همه گریه می کردند" تا بهشت زهرا و مردمی که نمی خواستند باور کنند او را از دست داده اند.

هنوز یادآوری اش موها را به بدنم راست می کند. حالم دگرگون می شود و احساس می کنم سال هاست بیهوده زیسته ام.

چه روزی... چه روزی... روزی که رئیس جمهور پاکستان در دریای مردم عزادار خمینی گم شد. او 10 ساعت بعد، در حالی که کفش هایش از پایش درآمده و گم شده بود، پابرهنه، پیاده از بهشت زهرا خودش را به سفارت پاکستان رساند. 10 ساعت گم بود این مرد!

این را گفتم و تفصیلش بماند برای بعد تا شاید بتوانید اندکی از آن شور و شین و واویلای مردم عزادار و حال و هوای تهران آن روز را تصور کنید.

هیچ رهبر و حاکمی در تاریخ بشر به شکوه و عظمت او به مردم و سرزمینش وارد نشد و هیچ رهبر و حکمرانی به شکوه و عظمت او پس از سال ها حکومتش (با تمام مشقاتی که آمد) این سان پرشور و شگفت انگیز و محترم توسط مردمش بدرقه نشد و بی گمان مادر گیتی چون اویی نزاده و نخواهد زاد.

آن مرد در باران آمد. در باران رفت!

نوشته: محمد حسین جعفریان (شاعر، مستندساز و روزنامه نگار)

همشهری جوان، 11 خرداد 1392

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت